دل درد

خرید بک لینک
ديروز ۱و۲۰دقیقه خواهرشوهر بزرگم که خارج ازکشور واتس آپی تماس گرفت باهام.حالش خوب بود خداروشکر.پريشب رفته بود سوار چرخ و فلک وسط میدون شهر شده بود ب اجبار دوستاش و کلی ترسیده بود و بعد پیاده شده بودن استفراغ و...ميگفت خداروشکر دو روزه هوا آفتابیه.دیروز ینی پریروز(شدم خياباني)تینقدر سرد بودک کاپشن پوشیدم رفتم بیرون امروز(ینی دیروز)گرمتر بوده کاپشن نپوشیده.خلاصه از عشق جان پرسيد درسی که منبعش نداشت رو پاس کرد یانه؟گفتم بنده خدا ۱۶ونیم گرفت.میگفت تو پوشش کن تا دکترا بخونه گفتم دارم همین کارو میکنم.بهش گفتم بیا پایه شیم بخونیم برا دکترا.قبول کرده.فعلأ درگیر پایان نامشه.خودمم میخوام مقاله درآرم از پایان نامم.گفت سعی کن آی اس آی باشه تا برا اینجا اومدنتون بهتر باشه.خلاصه ی ده دقیقه ای صحبت کردیم که عشق جان اومد و باهاش خداحافظی کردم.قرار شد عشق جان بعد باهاش تماس بگیره.بعد ناهار دو ساعتی خوابیدیم.۵وخوردی همکار عشق جان تماس گرفت بیا باهم بریم استخر منم جاری پیام داد۶ونیم میایم دنبالت بریم پیست دوچرخه سواری که نزدیک خونه ماست.هرکار کردم عشق جان نذاشت ظرفا بشورم گفت خودم میام میشورم برات.تایمی که جناب همسر رفت و جاری با پدرشوهر اومد دنبالم میتونستم ظرفا رو بشورم اما گفتم حالا ک خودش اصرار کرده بذار بشوره جاری رفته بوده خونه عمه چون عمو و پسرعمو اومده بودن خونه عمه از اونجا اومد منم سوار کردن و رفتیم پیست.نیم ساعتی معطل شدیم چون میگفتن هماهنگ نکردن از طرف باشگاه جاری تا اینکه مربیشون اومد و اوکی شد و ما دوچرخه ها رو برداشتیم و رفتیم داخل پيست.دوچرخه من اولش نتونستم سوار شم ینی دو سه بار تعادلمو از دست دادم اما نخوردم زمین شکرخدا.با جاری عوض کردم اونم اذیت میشد اما بنده خدا با همون کار کرد تا آخر تایم.خوب بود دوچرخه یواری.۸و۱۰دقیقه تموم شدیم پیاده اومدیم خونه ما.راهی نبود.من سریع رفتم دوش گرفتم چونپخیلی گرم بود هرچند باد میومد و بهتر کرد اوضاع اما باز کلی عرق کردیم.عشق جان شربت درست کرد برامون.بعدشم فرستادمش نون گرفت.میخواستم خورش بادمجون درست کنم ک جناب همسر نذاشت و گفت سوسیس بندری درست کن.داشتم سرخ میکردم که عشق جان اومد و گفت تو برو کنار گرمت میشه خودش درست کرد من دم دستش بودم و...تا برادر شوهر بیاد ۳-۵-۹بازی کردیم.خیلی حال داد.۱۰ونیم برادرشوهر اومد و شام خوردیم و بعدش حکم بازی کردیم البته آقایون تمایل نداشتن من و جاری اصرار کردیم.۱۲اونا رفتن و ما رفتیم بخوابیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:2 توسط من |
ادامه...

ما را در سایت ادامه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16

صفحه بندی