تنها

خرید بک لینک
خلاصه تا فهمید خبری از نی نی نیس کلی خوشحال شد ناهار آورد خوردیم.عاشقانه ۱۵رو دیدیم.سفره رو جمع کرد و ی استامینوفن ب من داد ورفتیم بخوابیم.اولش من خوابم نمیومد اون خوابش میومد ی لحظه پام خورد ب پاش و همزمان گفتم دوست دارم که بیدار شد.یخورده بعد یکی از دوستاش تماس گرفت ظاهرأ برق دزدکی ازش گرفته بودن میخواست عشق جان پیگیری کنه براش.دیگه اون نتونست بخوابه و من تخت گرفتم خوابیدم.یکی دوساعت بعد بیدار شدم صدای در و ظرف شنيدم بلند نشدم ینی نمیتونستم.تا ی ربع به۶اومد بیدارم کرد گفت پاشو دیگه طاقت ندارم.بهم گفت چیکارا کرده برام و من همش میگفتم مرسی عشقم.جارو برقی رو هم خالی کرده بود.خشک نشده بود کیسه ش که جارو بکشه پذیرایی رو.خلاصه اومدم بیرون گفت ۶ونیم فوتبال دارم.خواهرکوچیکشم اسمس داده بود که داریم میایم.گفتم چی شده بهت اسمس داده گفت صبح با شوهرش تماس گرفتم همیجوری.خلاصه عشق جان ب یکی دوتا از دوستاش تماس گرفت که بیان ببرنش سالن که جور نشد دیگه با تاکسی رفت مغازه داداشش و از اونجا با ماشین پدرشوهر رفته بود سالن.الانم تو حمام داره لحافمونو میشوره.تازه لباسا رو هم شسته بود

قبل سالن رفتن گفت میای بریم خونه بابام گفتم نه حوصله ندارم.گفتم تو برو.از سالن هم برو بعد بیا گفت نمیشه عرقی هستم و...گفت اصلأ نمیرم.حالا دو دلم بخاطر این همه خوبیای امروزش بهش حال بدم برم خونه باباش یا نه؟حوصله م سر رفته از طرفی حوصله اونجا رو هم ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:4 توسط من |
ادامه...

ما را در سایت ادامه دنبال می‌کنید

برچسب: تنها, نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:16

صفحه بندی