بعد از پست قبل از روتخت پاشدم.صبحانه خوردم و شروع کردم ب مرتب کردن لباسا و لوازم و جارو کردن آشپزخونه و هال و اتاق خواب و...همه اینا رو پشت سر هم انجام ندادم یعنی نمیتونستم همش از حال میرفتم میومدم ی ربع میفتادم رو تخت و دوباره پامیشدم ادامه میدادم.سرگیجه گرفتم.آشپزی کردم.هرکار میکردم نمیتونستم برم حموم یا چنتا تیکه لباس رو بشورم.بالاخره ۲رفتم حموم.لباسا رو شستم و دوش و ... .اومدم موهامو خشک کردم و رفتم نماز.آخر نماز ظهر همسر اومد.صدام زد چنبار.نگرانی از صداش مشخص بود آخرا.تا اینکه اومد دید تو اتاق دارم نماز میخونم.نماز عصر و قضای نماز صبحم رو خوندم اومدم بیرون.دسشویی بود.غذا(بادمجان قره)رو که قبل نماز گذاشته بودم گرم بشه رو آوردم.نون سنگک هم خریده بود.سر سفره ک اومد بوسیدمش و باهاش صحبت کردم انگار نه انگار ک داغونم از درون.سفره پاشد کمک کنه گفتم نمیخواد خودم جمع میکنم اما قبول نکرد.بعدش اون رفت سراغ لپ تاپ تا فیلمایی ک روی هارد دوستش بود رو بریزه رو هارد خودش.منم والیبال ايران ژاپن میدیدم.بهم گفت بیا پیشم و بغل و... .بعد چن دقيقه گفت تو چته؟گفتم هیچی.گفت من تو رو حس میکنم تو درونت خوب نیس.گفتم حست اشتباه میکنه بندری برقصم برات؟خلاصه من رفتم پتو آوردم خوابیدم حدود ساعت۴.ی لحظه بیدار شدم دیدم همسر رفته تو اتاق با گوشی صحبت میکنه.خودمو دوباره ب خواب زدم ببینم چی میگه؟ داشت درمورد مرخصی و سفرکاشان که داداشش بهش گفته بود صحبت میکرد که مرخصی ندادن بهش(ظهر که اومد ب من گفت امروز صبح هم داداشش رفته اداره پیشش که حتمأ بیاین بریم و اینم گفته مرخصی بهم نمیدن.حواسم باشه منم همینو بگم).اون طرف درمورد منم پرسید که اینم گفت خوابه.بعدش اومد پیش من و صدام زد گفت من دیگه طاقت ندارم بیدار شو خب.منم بیدار شدم.
ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 53