حال خوووب

خرید بک لینک
سلام

دیشب بعد اینکه جناب همسر از سالن برگشت.رفت دوش گرفت.منم با مامانم تماس گرفتم.داشتم میگفتم پام خیلی درد میکنه که همسر گفت بهش بگو عصبیه.بعد که اومد بیرون زانو و ساق چپمو ترموراب کشید.بعد پاشد املت درست کرد خوردیم.هرکار کردم نذاشت خودم بپزم.اما من همش دم دستش بودم.کارای دیگه سفره رو انجام دادم.یخورده خندوانه دیدم اونم ی فیلم خارجکی داشت میدید با لپ تاپ.رفتیم بخوابیم.خوابش نمیومد.همش میگفت تو ی چیزیت هست و منم مث ظهر میگفتم اشتباه میکنی.خلاصه همیجور نشستیم کلی صحبت کردیم درمورد مشکل پیش اومده.خدا روشکر نتیجه بخش بود(برا همین الان حالم خوبه)...تقریبا ۱ونیم ۲ بعد ... خوابیدیم.صبحم خواب موند ی ذره.منم خوابیدم تا ۸ونیم بیدارشدم اینستاگردی کردم.بعدشم صبحانه و تماس با یکی از سرویسا برا برنامه کاریم که جواب نداد و اسمس دادم که روز کاری من سه شنبه چهارشنبه س.آبجی سامی تماس گرفت.کلی حرف زدیم.ظرفای دیشب رو شستم و الان دارم والیبال میبینم.به عمه زنگ زدم.عصر میرن کاشان(زنگ زدم که ناراحت نشده باشه از اینکه دیشب نموندم خونشون).مامان هم خونه داداش بود.اسباب کشی دارن.اونا حرکت میکنن اما مامان میمونه میره خونه عمو.پاش رو نشون ی شکست و بستیه محلی بده.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:1 توسط من |
ادامه...

ما را در سایت ادامه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 0:10

صفحه بندی