به این نتیجه میرسم که من نیاز داشتم که حرفامو ب یکی بگم.عشق جانمم که نیس تا ظهر؛اینجا هم تنها و غریبم فقط عمه رو دارم .سرگرمی هم ندارم.مجبورم همش بیام اینجا
راستی من هرازگاهی کتاب هم میخونم.مثلأ الان چه کسی پنیر مرا جابجا کرد رو میخونم .الان چند روزه.دوتا فصلشو خوندم و ی فصل مونده.خیلی رو من تأثير گذاشت.هفته قبل خیلی حالم گرفته بود.این کتابه رو که دارم میخونم فک.میکنم که نیازی نبوده رو بعضي چیزا اون اندازه حساس بشم و خودم و عشق جانمو اذیت کنم.ی اعتراف کنم؟!هنوز از عشق جانم دلگیرم.دست خودم نیست
حالا فرصت پیش اومد کلی درددل میکنم...برم که عشق جانم اومد
ما را در سایت ادامه دنبال میکنید
برچسب: زیادی, نویسنده: بازدید: 26